سلام بروبچز گُل!
خوبید؟آقا شرمنده!من یه چند روز سرم خیلی شلوغ بود.خب,حالا سریع یه چیزایی رو بگم و بعد مصاحبه ((راه زندگی ))رو بذارم.(اینطور که معلومه تنها کسی که این مصاحبه رو نخونده بوده,من بودم!)لطفاً همتون همه جوابها رو بخونین.
1.شیدا خانوم: سلام.اولاً بگم که خوش اومدی به این وبلاگ.بعد هم این که هر موقع وقت داشتی ,لطف کن و کامنت بذار!آخه من اصلاً نمی فهمم چی مینویسی.در ضمن من نمی خوام مثل بچه های وبلاگ خدای نکرده یه چیزی بگم که ناراحت شی!یه لطفی بکن :چیزی نذار که همه مارو ناراحت کنه!البته این یه نظر و عقیده گسترده هست و من نمی تونم تو چند خط نظر تورو عوض کنم.چون جمعیت زیادی از هنر مندان کشورمون قبل از انقلاب آدمای درستی نبودن.که اونم به خاطر جوّ کشورمون تو اون دوره بود.الآن هم اگه یه خرده اخبار هالیوود رو دنبال کنید,چیزای ناجوری درباره تقریباً همه هنرپیشه های هالیوود می شنوید.
حالا اگه واقعاً عمداً قصد خراب کردن احسان رو داری من از اون وبلاگ نویس ها نیستم که بگم همه نظرها رو قبول می کنم.نه,وقتی کسی چندین ساعت برنامه اجرا می کنه ,وقتی خیلی از حرفاش مال خودشه ,پس هممون خوب می تونیم بشناسیمش.دیگه شفاف سازی نمی کنم!تکلیف خودتو روشن کن.یا یه هوادار بمون و دوست ما باش یا من کامنت هاتو پاک می کنم.
2.پارمیدا خانوم گُل:چه طوری عزیزم؟منم خوبم.ممنون از اینکه اون قسمت ((سالاد الویه ))
رو گذاشتی!(بچه های بی ماهواره حتماً می خوننش!)/به اون مسائل زیاد اهمیت نده.انقدر یعنی جداً چیزین که با یه کامنت از این رو به اون رو می شین؟!مطمئن باشین احسان اهل این مسایل نیست.اگه مطلب کم آوردیم یه کاریش می کنیم دلیلی نداره بشینیم واسه ایشون قصه ببافیم!/مصاحبه پیام شادی رو نخوندی؟اونجا گفته که توی سریال پرونده های مجهول علاوه بر دستیاری کارگردان,بازی هم داشته.پس این اولین نقشش نمی تونست باشه.حالا شمام گیر دادین ها!آدم مجری و کارگردان بمونه بهتر از اینه که بره نقش هفتم هشتم یک سریال رو بازی کنه!نه ؟! (مثال از این نوع مجری در سریال های:کمکم کن,برای آخرین بار,مسافری ازهند و ...موجود می باشد!)/آخ آخ من نمی دونم این آقا احسان درسش هنوز تموم نشده؟خیلی واقعاً شاهکاره!هرچی به قول خودش بچگی هاش درسخون بوده...به هر حال همونطور که خودت هم گفتی,این تعقیب و گریز ها!لازم نیست.البتّه من دستور نمی دم.هرجور خودت و یاسی صلاح می دونین,رفتار کنین. /عکسها رو وقت کردم حتماً می ذارم.ضمناً برات همین امروز یه میل می زنم.می خوام باهات مشورت کنم.
3.نسرین جان سلام.درباره سایت نظر لطفته.بیشترش لطف خود بچه هاست.در ضمن تو هم باز شروع نکن .جواب شیدا رو بخون.خودتم واسه این خالی بندی ها ناراحت نکن.جوونی,یه موقع ناراحتی قلبی می گیری ها!از آشنایی باهات خوشحالم!
4.یاسمن جان سلام.تو هم زیاد خودشو ناراحت نکن!
5.یگانه خانوم سلام.درباره خیلی چیزها حرف زده بودی.فکر می کنم که بچه ها هم جوابت رو بهت دادن.به هر حال خیلی ها نمی خوان خودشون رو معرفی کنن.ما تو این وبلاگ با هم دوستیم و وجه اشتراکمون هم طرفداری از((احسان علیخانیه))...اطلاعات کافی بودعزیزم؟!
از این صداقتت خیلی خوشم اومد.موفق باشی.التماس دعا.
6.ساناز خانوم حتماً کامنت تورو ندیدم.ببخشید.حالا ولی گذاشتم دیگه!
7.....خب....دیگه کسی نمونده؟مصاحبه رو هم بخونین.البته امید وارم بعد از خوندن این همه دری وری چشماتون همچنان سالم باشه!(آهان راستی خانوم فاطمه-14 هم دوتا ایمیل فرستاده بود که مشکل داشت.لطفاً برام عکسها رو ضمیمه ایمیلت کن.اینجوری نتونستم ببینمش.خوشحال می شم که برام عکس میکس شده بفرستی.وبلاگت هم جالب بود)
خب ,پس این مصاحبه رو که فاطمه خانوم فرستاده بخونین عکسها رو هم پارمیدا جون فرستادن.قربون شما خداحافظ.
**********************************************************************************************************************
امروز که خیلی بدقولی کردید.از بچه گی بدقول بودید؟
به خدا سرم شلوغه.اهل کلاس گذاشتن نیستم.یا مثل بعضی ها باشم که می گن اگر سر قرارت دیر بری کلاس داره.
بگذریم.از چند ماهگی حرف زدید؟
نمی دونم ولی مطمئنم زود حرف زدم .چون الان دارم نتایجشو حس می کنم.
چند ماهگی دندان در آوردید؟
(می خندد!) نمی دونم به خدا.از مادرم می پرسم بعدا به شما می گم !
با چه اسباب بازی هایی بیشتر بازی می کردید؟
توپ.تفنگ
خاک بازی هم می کردید؟
نه بابا .چون مادرم پرستار بود نمی گذاشت با خاک و گل بازی کنم.
الان چه طور؟
آره .وقتی می رم شمال با شن خیلی بازی می کنم.
خاله بازی هم جزء بازی های کودکی تان بود؟
آره خیلی دوست داشتم .در کل من خیلی شیطنت می کردم.
همبازی شما بیشتر چه کسی بود؟
(می خندد!)من با دخترها همبازی بودم ! ولی بیشتر با پسر خاله ام {امیر حسام} صمیمی بودم و بازی میکردم .چون اون یه ماه از من کوچکتر بود و ما با هم بزرگ شدیم .امیرحسام بهترین دوست من بود.
هنوز هم با او ارتباط دارید؟
تا قبل از دانشگاه با هم بودیم .ولی او مهندسی قبول شد .من مدیریت .بعد هم که درگیر کار شدیم . فقط در میهمانی ها همدیگر را می بینیم.
از بین اعضای خانواده به چه کسی از نظر عاطفی وابسته تر بودید؟
مادرم.هنوز هم من همه چیزو به مادرم می گویم .مادر زندگی من است.
از شیطنت هایتان برای ما بگویید.
یکبار وسط یک فرش دوازده متری را با شمع سوزاندم .روی فرش بیست تا شمع روشن کرده بودم.
چند سال داشتید که این کار را کردید؟
پنج سال.
چرا؟
دیده بودم که مادرم توی سقا خانه شمع روشن می کرد این تصویر در ذهنم مانده بود.
عکس العمل مادرتان چه بود؟
چیزی نمی گفت . ته تغاری بودم دیگه.(با خنده!)
به خاطر شیطنت اصلا از جانب مادرتان تنبیه نمی شدید ؟
خوب چرا . گاهی گوشمو می کشید.
باز هم از شیطنت هایی که در منزل انجام می دادید بگویید.
من کسانی را که دوستشان دارم اذیت می کنم .البته بیشتر حرص می دهم .مثلا این که خواهرامو خیلی اذیت می کنم.ولی یادم هست که خیلی بچه بودم که ماهی قرمزها را دانه دانه از آب در می آوردم و می انداختم روی فرش. تا بیست می شمردم.دوباره می انداختمش داخل آب .اگر زنده می شد آن قدر این کارو می کردم تا بمیرد و بعد ماهی بعدی.
در مدرسه تنبیه هم می شدید؟
من اگر درسخوان نبودم هیچ کجا جای من نبود ولی یکبار ناظم مدرسه منو بد جوری تنبیه کرد . آخه خیلی شیطنت می کردم.
با بچه های مدرسه دعوا می کردید؟
خیلی .(با خنده!)
کتک می خوردید؟
من چون بزرگتر بودم می زدم .البته یه جاهایی کتک هم می خوردم .مادرم هفته ای یک بار به خاطر شیطنت های من به مدرسه می آمد . چون شیطنت در وجود من همیشه بود و هنوز هم هست.البته بعضی هاش بد آموزی داره!
راز دار بودید و یا راز بچه ها را فاش می کردید؟
من کلا با این کلمه راز مشکل دارم .اگه رازه نباید به کسی بگی چون اون دیگه راز نمی شه ولی من هنوز هم رازدار هستم و خیلی از دوستانم مشکلاتشان را برای من می گویند. بعضی وقت ها هم نقش یک مشاور را برایشان بازی می کنم .
خودتان هم رازی دارید که به کسی نگفته باشید؟
نه من اصلا راز ندارم چون خیلی رک هستم ولی همیشه از کودکی رازدار بودم .البته راز بچه ها معمولا همان شیطنت های کودکی بود که به هم قول می دادیم به کسی نگوییم.مثلا زنگ درها را می زدیم و فرار می کردیم .این می شد راز ما.یا این که وقتی برق می رفت روی زنگ ها چسب می زدیم . تصور کنید وقتی برق می آمد چه اتفاقی می افتاد .یک بار روی زنگ های خودمان چسب نزدیم و همسایه ها فهمیدند و راز ما لو رفت ولی بعد ها مراقب بودیم تا کسی شک نکند.
گناه خودتان را گردن کسی می انداختید؟
یک بار در مدرسه جشن مبعث بود.من به اتفاق چند نفر از بچه ها رفتیم گوشه حیاط نشستیم. یکی از بچه ها ضرب آورد من هم چون خوب ضرب می زدم شروع کردم .بچه ها هم دست می زدند و کلی مسخره بازی می کردیم .نگاهم به ناظم افتاد که از ته حیاط می آمد .یکی از بچه ها گفت:به من هم بده بزنم.با دیدن ناظم ضرب را به او دادم و خودم کنار رفتم .تا رسید دنبال کسی می گشت که ضرب می زند طفلک پسره فکر می کنم این نا جوانمردانه ترین حرکت زندگی من بود.(با خنده)
چرا این کار را کردید؟
چون می دونستم ناظم ما بد جوری تنبیه می کند.منم ازش می ترسیدم .البته بر عکس آن اتفاق می افتاد و من گناه کسی را به گردن می گرفتم.
شما که بچه زرنگ بودید حتما تقلب می رساندید . درسته!؟
بله .البته من یک تقلب را پایه گذاری کردم.
در موردش توضیح بدهید.
این تقلب من بیشتر در فصل سرما که از کاپشن استفاده می کنیم کاربرد دارد. معمولا کاپشن را پشت صندلی خودت آویزان می کنی . اما ما کاپشن را مقابل صندلی جلویی آویزان می کردیم . همین طور پشت سر هم . برگه چک نویس را هم داخل جیب می گذاشتیم و به نوبت کاپشن را تن می کردیم و از روی کاغذ می نوشتیم .این کاپشن تا ته کلاس همین طوری می رفت.(با خنده!)
پول تو جیبی شما چقدر بود ؟
کم نبود.به نظرم اندازه بود.
بیشتر چه می خریدید؟
خوراکی .مثل آلبالو و ....(بوفه مدرسه رو آباد می کردیم.)
پس اهل پس انداز نبودید؟
نه من در حال حاضر هم پس انداز کردن بلد نیستم .باورتان نمی شود اگر بگویم که من حساب بانکی ندارم و همه پولم را خرج می کنم.مادرم همیشه در این مورد با من مشکل دارد.
به غیر از خوراکی هر چیزی که مد می شد را می خریدید؟
آره.مادرم خوش سلیقه بود و همیشه لباسهای خوب برایم می خرید.
از رویای کودکی تان هم برایمان می گویید؟
بله . من شوهرخاله ای داشتم که مهندس برق بود و یک کارگاه داشت که یک سری قطعات تولید می کرد .من عاشق حرکات او بودم . اینکه عینک مخصوص می زد و با لحیم کار می کرد و چیز هایی می ساخت و بسته بندی می کرد. به همه می گفتم می خوام مهندس بشم .با این که نمی فهمیدم مهندس یعنی چه . ولی الان هیچ کار فنی بلد نیستم . فقط بلدم لامپ عوض کنم.(با خنده!)
با این وجود شما فکر می کنید مرز تخیل و واقعیت کجاست؟
من مخالف تخیل نیستم چون یکی از پله های ترقی و پیشرفت بشر تخیل بوده. مثل ژول ورن که کارش در یک زمانی احمقانه بود ولی بعد تبدیل به واقعیت شد. کاملا قبول دارم که انسان باید تخیل داشته باشد چرا که بعضی وقتها بسیار شیرین است اما معتقدم که عیار لحظات آفتابی زندگی واقعی آدم خیلی لذت بخش تر از لحظات رویایی است ولی رویا می تونه یک انرژی تلنگر و یا تصویر ذهنی برای حرکت آدم باشد.
در سنین پایین تر سفر مجردی هم می رفتید؟
نه....مگه میشه! خیلی بده.(با خنده!)
چرا؟!
کدوم پدرو مادری اجازه می دن ؟!
بدون اجازه ی پدر و مادر منظورم بود.
یه دفعه بگو فرار کردم یا نه ! (با خنده!)
اردو چه طور؟
بله چون فضا هم باز بود بسیار شیطنت می کردم.
در کودکی مقابل آینه می ایستادید حرف بزنید؟
بله . این کار رو خیلی دوست داشتم. هنوز هم مقابل آینه می ایستم و حرف می زنم . در کل آینه رو خیلی دوست داشتم.
وقتی مادرتان نماز می خواند پشت سرش می ایستادید؟
بله . این کارو خیلی دوست داشتم . البته بعضی وقتها مهرش رو بر می داشتم و اذیتش می کردم .اصولا نماز یک اتفاق جالبه . چون یک سکونی در این ارتباط هست که در هیچ ارتباطی نیست.به همین دلیل برای بچه ها هم جذاب است.
اصلا یادتان هست که اولین بار کی نماز خواندید؟
بله . بعد از جشن تکلیف چون مادرم و خواهر و برادرم برایم کیک و کادو گرفتند صحنه آن روز هنوز هم در ذهنم مانده اولین گفت و گو با خدا !
و اولین باری که روزه گرفتید؟
روزه کله گنجشکی زیاد گرفتم .چهار وعده می خوردم و می گفتم روزه هستم (با خنده!) ولی ۱۳-۱۲سالم بود که روزه کامل گرفتم و خیلی بهم چسبید.
در دوران کودکی نذر هم می کردید؟
آره. خیلی این کارو می کردم. نذر می کردم و حاجتم رو می گرفتم و بعد می گفتم : خدایا تو که داری پس بی خیال شو....نذرم رو ادا نمی کردم . خوب بچه بودم دیگه.
معمولا پسر بچه ها رابطه ی زیاد خوبی با خواهرشان ندارند.ارتباط شما چگونه بود؟
من از وقتی که خودمو شناختم همه ازدواج کرده و رفته بودند ولی خیلی دوست داشتم که یک خواهر کوچکتر داشتم و اذیتش می کردم.
چند سال داشتید که پشت فرمان اتومبیل نشستید؟
از۱۶-۱۵ سالگی ماشین خواهرمو بر می داشتم . یکبار هم تصادف کردم . الان اگه بفهمه پوستمو می کنه !(با خنده!) ولی واقعا من در آن سال ماشینو روشن می کردم و می بردم بیرون ولی از بچه گی رانندگی رو دوست داشتم . این خاصیت پسرهاست!
به عنوان آخرین سوال می خواهم از زمانی بپرسم که هیئت های عزاداری تشکیل می شد. قطعا شما هم در این مجالس شرکت می کردید؟
بله.۱۳-۱۲سالم بود که یک هیئت درست کردیم .البته خانواده ها خیلی به ما کمک می کردند. برای ما پرچم و زنجیر و دهل می خریدند. ما هم دسته راه می انداختیم و یکی زنجیر می زد یکی می خواند . من هم دهل می زدم . ۸-۷نفر بودیم . شبها هم شام می دادیم . مثلا یک شب یکی ماکارونی می آورد آن شب به هیئت ماکارونی می دادیم. یک شب پیتزا ....خیلی باحال بود(با خنده!). من معتقدم مجلس عاشورا و امام حسین (ع) متعلق به عده ی خاصی نیست بلکه متعلق به همه است.
ممنون که به ما اجازه دادید خاطرات کودکی و نوجوانی شما را مرور کنیم . نظر خودتان در این باره چیست؟
خوب بود . گاهی لازم است که آدم خاطرات کودکی اش را در ذهن مرور کند.


